روزی خواهد رسید که برای نبرد های تازه تری از نو زاییده شوم .

خدا حافظ وبلاگ

شاید این خدا حافظی برای کوته لحظه ای باشد و یا شاید به اندازه تمام عمر !

شاید شروعی دیگر در کار نباشد و یا شاید این استراحتی باشد برای شروعی مجدد

به هر حال خدا حافظ

 

  
نویسنده : شروين آريانفرد ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸۳


 

براي نوشتن احترام زيادي قايلم .

به نظر من نوشتم حرمتي داره که نبايد به آن بي اعتنا بود . هيچوقت همان طور که حرف مي زنيم نبايد بنويسيم و از آن مهم تر نبايد حرف هاي کذب بنويسيم .

ولي امروزه روز همه و همه بنا به مقتضيات زمانه خود دست به نوشتن مي زنند که به نظر من اين کار بسيار پسنديده است ولي کيفيت آن هم بايد مورد توجه قرار گيرد .

اينکه قلم به دست بگيريم و بنويسيم که فقط نوشته باشيم آيا کاره درستي است ؟  

و اين آدم اينکار را انجام داد  !

نشستن در دفتر روزنامه و نوشتن در باره هشت هزار متري که اسم آن را تا چندين روز پيش نشنيده بوديم آيا کار درستيه ؟ ؟ ؟

بنويسيم فقط براي اينکه نوشته باشيم .

و اين آدم اينکار را انجام داد  !

مقاله اي درويژه نامه نوروزي روزنامه شرق نوشته شد که در آن آقاي محمد نوري فر با نوشتن در مورد يک قله هشت هزار متري سعي در اثبات .......... داشتند و يا فقط مي خواستند که مقاله اي بنويسند که نوشته باشند .

روز نامه نگار کسي است که بايد بنويسد . او مي تواند واقعيت را بنويسد و يا واقعيت را تجزيه تحليل نموده و بعد بنويسد و يا اينکه کذب بنويسد .

و اين آدم کذب نوشت !

 

آقاي محمد نوري فر در مقاله خود در مورد حادثه گاشربروم اقدام به چاپ نوشته هايي نمودند که شک دارم تا آخر عمرشان بتوانند ذره اي از آن مطالبي را که نوشته اند را درک کنند . راه رفتن در ارتفاع پايين تر از دوهزار متر و نوشتن در مورد بالاي هشت هزار متر کار آسان ولي ناپسندي است . بخصوص اگر به کذب از وبلاگي دبگر نقل قول کنيم تا تاييدي بر گفته هايمان باشد .

 

آقاي محمد نوري فر به صراحت در مقاله خود نام من را آورده و نقل قول کذب به من نسبت مي دهند ولي وقتي بسيار دوستانه اعتراض مي کنم .........  ! ! !

وارد روزنامه شرق مي شوم . با آقاي نوري فر مواجه شده و بعد از سلام از وي مي پرسم که آيا شما کوهنورديد و جواب مي شنوم نه . جالب است که نه تنها کوهنورد نيست بلکه کوه گرد هم نيست و به خود اجازه نوشتن در مورد هشت هزار متري را مي دهد . و در ادامه به او مي گويم شما کوهنورد نيستيد و در مورد کوهستان مي نويسيد ؟ آيا اقتضاي زمانه است که در مورد همه چيز بنويسيد . در دل به ياد مقاله او در مورد فوتبال مي افتم و به اين مي انديشم که يک روز در مورد مايلي کهن و فوتبال و ..... مي نويسد و روز ديگر در مورد نقطه اي که تلاقي زمين و آسمان است .

ولي اينها برايم مهم نيست و به من ربطي ندارد که او چه مي کند . چرا که شايد من اشتباه کنم و او بر حق باشد و يا شايد هر دو در اشتباه باشيم ولي ايکاش ايشان جوانمردانه در روز نامه کذب بودن قسمتي از نوشته هايشان را که به من مربوط مي شود را به چاپ مي رسانيدند .

 

مگر اين زياده خواهي است .

مگر ما در مملکتي زندگي نمي کنيم که قانون مطبوعات آن آنقدر قوي است که به سادگي روز نامه متخلف را مي بندد . پس چرا بايد چونان رفتار کنيم که مجبور شويم در سوگ تعطيلي روزنامه اي بنشينيم .

چرا ما مردم نمي توانيم مصالمت آميز با هم رفتار کنيم ؟ ؟ ؟

اميد وارم آقاي نوري فر رفتار دوستانه من را با پشت گوش انداختن هاي خودشان کمرنگ نکنند .

 

 

  
نویسنده : شروين آريانفرد ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸۳


 

 

شب هاي زيادي خوابيديم و هيچ گاه به اين فکر نکرديم که آيا فردا صبح از خواب پا مي شويم يا نه ! ! !

بار ها هوا را به داخل ريه هايمان فرستاديم و هيچگاه به اين نيانديشيديم که شايد اين آخرين دفعه باشد .

بارها يکديگر را ديديم و فقط به هم سلام گفتيم و بعد از هم خدا حافظي کرديم و غافل از اينکه شايد اين آخرين باري باشد که يکديگر را مي بينيم و همديگر را در آغوش نگرفتيم و نبوسيديم .

بارها شاهد شيون و زاري مردماني بوديم که پاره تنشان را از دست داده اند و به اين نيانديشيديم که شايد روزي روزگاري ما هم همان جايي بايستيم که همان انسان سياه پوش هم اکنون ايستاده .

چه بسيار که يگديگر را ديديم و نه تنها با زبان که حتا با نگاه چشم هم به يکديگر نگفتيم که دوستت دارم . واقعيتي که فقط و فقط در سينه نگاهش داشتيم و از لذت گفتن اين کلمه به ديگری خود را بي نصيب گذاشتيم .

و حالا

و امروز مي توانيم بر سر مزارش زار بگرييم .

آنچنان زار بگرييم که آفريدگار مرگ از آفريده خود خجل شود .

مي توانيم بر سر مزارش بنشينيم و به او بگوييم که دوستت داريم ولي تو ديگر نيستي که صدايمان را بشنوي . تو ديگر نيستي که در آغوشت بگيريم .

 

يادش زنده باد سياوش کسرايي را که مي گفت :

دلم از مرگ بيزار است .

که مرگ اهريمن خو آدمي خوار است .

ولي ، آن دم که ز اندوهان روان زندگي تار است ’

ولي ، آن دم که نيکي و بدي را گاه پيکار است ’

فرو رفتن به کام مرگ شيرين است .

همان بايستگي آزادگي اين است .

 

و اما امروز که بر سر مزارت زار مي گريند براي تو نيست . چرا که تمام شدي و فارغ شدي از ديدن تمام پليدي هاي آدميان . ديگر اين زشتي ها را نخواهي ديد . اگر کسي برايت مي گريد شايد يک دليل خود خواهانه داشته باشد و آن اين است که ديگر نمي تواند با تو باشد . ديگر نمي تواند تو را ببيند و از بودن با تو لذت ببرد . ديگر نمي تواند خوبي هاي تو را نظاره گر باشد .

و براي تمام چيز هايي که از دست داده گريه مي کند .

براي تک تک چيز هايي که با رفتن تو همه و همه رفتند .

 

کردار سختي دارد روزگار

عده اي بايد به عزاي کسي بنشينند تا در گوشه اي ديگر صداي گريه کودکي تازه متولد شده فضا را عطر آگين کند .

ولي هيچ گاه به اين نيانديشيديم که در پس اولين نفس يک کودک فرو بستن چشمان عزيزي نهفته است .

فرو بستن چشم تا ابد .

ابديتي که شايد پوچ باشد ، پوچي از ابتدا تا به انتها

 

يادت به خير ......

و خدايت رحمت کند تو را

 

 

 

  
نویسنده : شروين آريانفرد ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸۳


 

طلوعي ديگر

آغازي نو

طراوت و شادابي دوباره

.

زايش انساني ديگر و يا نو شدن سالي کهنه و مندرس هميشه گواه اين بوده که پروردگار عالم از آفرينش آفريده هاي خود پشيمان نشده . البته هنوز !

و باز سالي دگر از راه رسيد 

سالي جديد براي فراموش کردن همه ناراحتي ها  زشتي ها و پليدي هاي سال پيش 

آغازي جديد به شيوه اي جديد

نوروز همراه با بارش برف  رويش گلهاي بهاري در کنار برف هاي سرد و بي روح در تهران دود گرفته مي تواند گواه بهاري زيبا باشد .

سالي جديد براي شروعي جديد

براي صعودي جديد

سالي که در ابتدايش ديو سپيد پاي در بند به واقع سپيد پوش باشد سالي است مقدس و ايستادن بر بالاي آن در سال جديد تقدسي است بزرگ

.

سالي که بهارش سپيد و پاک باشد به واقع سالي است بس ميمون

.

 

فقط همين

 

ديو سپيد پاي در بند

  
نویسنده : شروين آريانفرد ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸۳


 

 

گرفتن يک گيره توسط سنگنورد مثل چنگ زدن به زندگي است

آدم تا جايي که مي تونه به هر چيزي که دم دستش هست ، چنگ مي زنه تا خودشو نگه داره

بعضي ها هم سعي مي کنند خودشون را بالا بکشند 

سخت هست ولي شدنيه 

وقتي با طناب صعود مي کني يعني اينکه اگر بيافتي يه چيزي يا يک کسي هست که نگهت داره و اين خيلي خوبه

شايد هم خيلي بد باشه

بودن يک طناب يعني اينکه موقع افتادن نگهباني هست ، ولي چرا آدم بايد بيافته ! ! ! صعود با طناب يعني اينکه هميشه احتمال افتادن هست و همين احتمال دادن باعث مي شه که بالاخره بيافتيم 

ولي وقتي طناب نباشه !  

وقتي خودت باشي و خودت

وقتي که بدوني اگر گيره را رها کني تمام مي شي !

اونوقته که اينکار را نمي کني

اونموقع است که ديگه به اعتماد کسي صعود نمي کني

برات مهم نيست که طناب جايي گير مي کنه يا نه ، حمايت چي اون پايين حواسش هست يا نه ، طناب تحمل پاندولي را دارد يا نه

اونموقع است که خودتو مجبور مي کني که فقط بري بالا

اونموقع است که به خودت مي گي تنها راه رسيدن به پايين صعود کردن است

و اونوقته که صعود يک مسير هر چند ساده هم برات لذت بخش مي شه ، چون بدون طناب رفتي

شايد اون موقع که داري صعود مي کني همان موقع است که سهراب مي گويد : مرگ در سايه نشسته است و به ما مي نگرد

.

.

ولي قرار نيست که بيافتي ! چون طناب با خودت نبردي که باعث بشه بيافتی !

 

وقتي داري به بالاي بالا مي رسي و به پايين نگاه مي کني يه عالمه نقطه ريز مي بيني که همگي درحال جنب و جوش و تقلا هستند . ( نمي داني اين تقلا و جنب و جوش بيخودي هست يا نه ) ولي يه عده در حال رفتن هستند و عده اي ديگر در حال برگشتن .

آدمهايي که از نزديک درشت هيکل به نظر مي رسند حال از اونجايي که تو هستي فقط يه نقطه هستند ولي هنوز هم فاصله ات با اونها زياد نيست ، هنوز هم به اونها نزديکي . فقط مقدار اين نزديکي فرق کرده . نفست را تو سينه حبس مي کني و سعي مي کني اونها را بشماري ، مي بيني نمي شه ، خيلي زيادن ،  واقعا زياد هستند .

به اين فکر مي کني اگر يه موقع يکي از اون نقطه ها يا نه ده تا ، شايد هم صدتا يا هزارتا از اونها کم بشن چي مي شه ؟ ؟ ؟ 

اونوقت دقت مي کني تا ببيني چي ميشه ! ! ! مي بيني که هيچي نمي شه و مي فهمي که هيچکس حتا متوجه هم نمي شه ! ! !

از بين رفتن يک نقطه مگر مهم هست ؟ مگر کسي به بودن يا نبودن نقطه ها اهميت مي دهد ؟

از اون بالا تو مي توني اونها را ببيني ولي اونها از اون پايين خيلي سخت تو را خواهند ديد ! چون جايي که تو هستي همچين جاي معقولي نيست !

آخه اونها راهي را مي روند که خيلي ها مي روند و ديدنشان سخت نيست ولي تو داري جايي را مي روي که بسيار کمند آنهايي که اين راه را انتخاب مي کنند و باز درصد کمتري از اون آدمها کساني هستند که انفرادي صعود کردن را بر مي گزينند و کمتر از اونها کساني هستند که بدون طناب مي روند . ( بدون طناب مي روند چون مي خواهند نيافتند )

و يک آدم بدون همراه ، تک و تنها و بدون هيچ وسيله اي توي يک جايي که معمولا نبايد کسي باشد اصلا جلب توجه نمي کند .

ولي اگر دلت بخواهد يکدفعه در ميان يا حتا در کنار اين نقطه ها باشي چي ؟

چون تو هم خودت يک نقطه اي ! ! !

ساعتها طول کشيده تا به اونجا رسيدي ولي حالا مي خواهي سريع بري پيش اونها . شايد بدون طناب رفتن بهت کمک کنه .

بدون طناب رفتي که نيافتي ولي اگر دلت بخواهد و دستانت را باز کني ، دستهايت را باز کني و به هيچ چيز چنگ نزني ! ! !

اونوقته که خيلي سريع تر از اوني که فکرش را بکني ميرسي پايين

مي رسي کنار همان نقطه هايي که هيچوقت به نقطه ديگه اي نگاه نمي کنند .

مي رسي به جايي که اونقدر نقطه هست که اگر يه عالمه از اونها هم کم بشه کسي نمي فهمه . اونوقته که مي فهمي بودن يا نبودن تو فرقي به حال کسي نداره . اونوقته که مي فهمي با بودن يا نبودنت نه چيزي بهتر مي شه نه بدتر

همه اينها مگه چقدر طول مي کشه ؟ همه اش يه ذره زمان مي بره

کافيه دلت بخواهد که پيش اون نقطه ها باشي و لحظه اي بعد در کنارشان هستي و براي مدت کمي اون نقطه ها دورت جمع مي شوند و شايد هم يک سري از ديدنت ناراحت شوند .

ولي اونم خيلي طول نمي کشه .

به همان سرعتي که تو آمدي پايين اونها هم فراموش مي کنند ( شايد هم سريع تر )

فراموش مي کنند چون بايد از کنارت بگذرند و به راهشان ادامه بدهند . ولي همان چند لحظه اي که در کنارت هستند و به تو مي انديشند تو براي همه بازنده اي ، ولي اونها نمي دانند که بازنده خودشان هستند . تو لذت در اوج بودن را چشيده اي و بعد لذت رفتن بطرف کساني را که دلت مي خواسته در کنارشان باشي ، پس بازنده اونها هستند .

لا اقل مي تواني اينجوري به خودت دلداري بدهي .

.

مهم نيست که کي مي بازه و کي مي بره . ساليان سال است که خيلي ها مي بازند و خيلي ها مي برند و به نظر من تکرار مکررات کار بيهوده اي است و ارزش اين را ندارد که بهش بپردازي

مهم اينه که همه چيز تمام مي شود

خيلي زود تمام مي شود

خيلي زود هم فراموش مي شه

اگر از چندين و چند ميليون نقطه يکي کم کنيم چي ميشه ؟

باز هم چندين چند ميليون نقطه داريم .

يعني اينکه هيچ نمي شه ! ! !

 

 

  
نویسنده : شروين آريانفرد ; ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٢


 

گرفتن يک گيره توسط سنگنورد مثل چنگ زدن به زندگي است

آدم تا جايي که مي تونه به هر چيزي که دم دستش هست ، چنگ مي زنه تا خودشو نگه داره

بعضي ها هم سعي مي کنند خودشون را بالا بکشند 

سخت هست ولي شدنيه 

وقتي با طناب صعود مي کني يعني اينکه اگر بيافتي يه چيزي يا يک کسي هست که نگهت داره و اين خيلي خوبه

شايد هم خيلي بد باشه

بودن يک طناب يعني اينکه موقع افتادن نگهباني هست ، ولي چرا آدم بايد بيافته ! ! ! صعود با طناب يعني اينکه هميشه احتمال افتادن هست و همين احتمال دادن باعث مي شه که بالاخره بيافتيم 

ولي وقتي طناب نباشه !  

وقتي خودت باشي و خودت

وقتي که بدوني اگر گيره را رها کني تمام مي شي !

اونوقته که اينکار را نمي کني

اونموقع است که ديگه به اعتماد کسي صعود نمي کني

برات مهم نيست که طناب جايي گير مي کنه يا نه ، حمايت چي اون پايين حواسش هست يا نه ، طناب تحمل پاندولي را دارد يا نه

اونموقع است که خودتو مجبور مي کني که فقط بري بالا

اونموقع است که به خودت مي گي تنها راه رسيدن به پايين صعود کردن است

و اونوقته که صعود يک مسير هر چند ساده هم برات لذت بخش مي شه ، چون بدون طناب رفتي

شايد اون موقع که داري صعود مي کني همان موقع است که سهراب مي گويد : مرگ در سايه نشسته است و به ما مي نگرد

.

.

ولي قرار نيست که بيافتي ! چون طناب با خودت نبردي که باعث بشه بيافتی !

  
نویسنده : شروين آريانفرد ; ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٢


 

 دماوند اين ديو سپيد پاي در بند هميشه برايم بسيار محترم بوده و هر بار که بر بلنداي او مي ايستم آنچنان برايم هيجان انگيز است که به لحظه اي تمام مشقت هايي را که در پيمودن اين راه تحمل کرده ام را فراموش مي کنم .

اينبار صحبت از رفتن به دماوند است ولي صعود قله در کار نيست . اينبار قرار است که بر روي خط کمر بندي دماوند در ارتفاع 4000 متري حرکت کنيم . کاري عجيب و جالب که تا کنون کسي تجربه اش نکرده .

دماوند فقط در سه جبهه اش داراي پناهگاه است . و نحوه گردش ما بر خلاف عقربه هاي ساعت بود و پناهگاههاي جنوبي ، شمالي و شمال شرقي را به ترتيب يکي بعد از ديگري مشاهده کرديم .

دماوند را از يالهاي بسياري صعود کرده بودم ولي هيچگاه به واقع اين همه زيبايي را نديده بودم . زيبايي هايي که با صعود از يال ها قابل ديدن نيستند و بايد دماوند را طواف کني تا بتواني آنها را ببيني .

گذشتن از يخچال هاي دبي سل و سيوله دماوند آنچنان زيباست که تا مدتها با خاطره اش زندگي مي کني . يخچالي با صلابت که مانند پلي است ميان دشت کت و پل و قله دماوند . وقتي همه اينها را مي پيماييم و از پناهگاه شمال شرقي مي گذريم به دره اي مي رسيم به نام

يخار

دره يخار دره اي است مخوف با ريزش هاي سهمگين . گذر از اين دره در ارتفاع 4000 متري غير قابل تصور است . نمي دانم واقعا کسي مي تواند اين کار را انجام دهد ؟ ؟ ؟

پس کم کم در کنار دره ارتفاع کم مي کنيم تا به ارتفاع 3000 متري مي رسيم و وارد دره مي شويم . نيم روز است آب تيم تمام شده و فقط در حال تحمل کردن هستيم ، به اميد رسيدن به ذره اي آب . به طرف کف دره مي رويم ولي از آنجايي که تا نزديکي غروب خورشيد راه زيادي نمانده چادر را برپا مي کنيم و شب را بدون آب سپري مي کنيم . فردا صبح از شوق رسيدن به آبي که صدايش را مي شنويم با سرعت حرکت کرده و وقتي به آن مي رسيم با صحنه اي روبرو مي شويم که تشنگيمان را تشديد مي کند . حالا مي فهميم چرا به رود خانه دره يخار تلخه رود مي گويند ! ! !

آبي کدر و گل آلود و تلخ مزه . البته چشمه هايي در مسير وجود دارد . چشمه هايي که آب آنها حتا از اشک چشم هم زلال تر است ولي وقتي از آن آب مي نوشي مي بيني که پر از گوگرد است .

بعد از تشنگي وجود مه غليظ هم توان پيشروي را از تيم مي گيرد . گام بر داشتن در دره يخار آن هم با مه ي که چند متر جلوتر را نمي بيني بسيار خطر ناک مي نماياند . ولي بالاخره مه لحظه اي به کنار مي رود و تيم مصمم به راه خود ادامه مي دهد و دره را بالا مي رويم و از مه خارج مي شويم و بارديگر بر بلنداي ابر ها مي ايستيم . ولي بعد از 4 روز تلاش تيم بر روي يال شرقي دماوند ديگر دست از پيشروي بر مي دارد و اقدام به کم کردن ارتفاع مي کند .

دماوند کوه فقط طواف 75 درصد را به ما اجازه داد و نه بيشتر

 

 

  
نویسنده : شروين آريانفرد ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٢


 

ماييم که اصل شادی و کان غميم

سرمايه داديم و نهاد ستميم

پستيم و بلنديم و کماليم و کميم

آئينه زنگ خورده و جام جميم

 

  
نویسنده : شروين آريانفرد ; ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٢


 

 

عکاس :‌عليرضا جورابچی  

 

عکاس :‌عليرضا جورابچی

 

عکاس :‌عليرضا جورابچی

 

عکاس :‌عليرضا جورابچی

 

عکاس :‌عليرضا جورابچی

 

به قول پير خرابات که می گويد :

دانی که چنگ و عود چه تقرير می کنند ! ! !

 

  
نویسنده : شروين آريانفرد ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٢


 

 

............

 

  
نویسنده : شروين آريانفرد ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٢