<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

گرفتن يک گيره توسط سنگنورد مثل چنگ زدن به زندگي است

آدم تا جايي که مي تونه به هر چيزي که دم دستش هست ، چنگ مي زنه تا خودشو نگه داره

بعضي ها هم سعي مي کنند خودشون را بالا بکشند 

سخت هست ولي شدنيه 

وقتي با طناب صعود مي کني يعني اينکه اگر بيافتي يه چيزي يا يک کسي هست که نگهت داره و اين خيلي خوبه

شايد هم خيلي بد باشه

بودن يک طناب يعني اينکه موقع افتادن نگهباني هست ، ولي چرا آدم بايد بيافته ! ! ! صعود با طناب يعني اينکه هميشه احتمال افتادن هست و همين احتمال دادن باعث مي شه که بالاخره بيافتيم 

ولي وقتي طناب نباشه !  

وقتي خودت باشي و خودت

وقتي که بدوني اگر گيره را رها کني تمام مي شي !

اونوقته که اينکار را نمي کني

اونموقع است که ديگه به اعتماد کسي صعود نمي کني

برات مهم نيست که طناب جايي گير مي کنه يا نه ، حمايت چي اون پايين حواسش هست يا نه ، طناب تحمل پاندولي را دارد يا نه

اونموقع است که خودتو مجبور مي کني که فقط بري بالا

اونموقع است که به خودت مي گي تنها راه رسيدن به پايين صعود کردن است

و اونوقته که صعود يک مسير هر چند ساده هم برات لذت بخش مي شه ، چون بدون طناب رفتي

شايد اون موقع که داري صعود مي کني همان موقع است که سهراب مي گويد : مرگ در سايه نشسته است و به ما مي نگرد

.

.

ولي قرار نيست که بيافتي ! چون طناب با خودت نبردي که باعث بشه بيافتی !

 

وقتي داري به بالاي بالا مي رسي و به پايين نگاه مي کني يه عالمه نقطه ريز مي بيني که همگي درحال جنب و جوش و تقلا هستند . ( نمي داني اين تقلا و جنب و جوش بيخودي هست يا نه ) ولي يه عده در حال رفتن هستند و عده اي ديگر در حال برگشتن .

آدمهايي که از نزديک درشت هيکل به نظر مي رسند حال از اونجايي که تو هستي فقط يه نقطه هستند ولي هنوز هم فاصله ات با اونها زياد نيست ، هنوز هم به اونها نزديکي . فقط مقدار اين نزديکي فرق کرده . نفست را تو سينه حبس مي کني و سعي مي کني اونها را بشماري ، مي بيني نمي شه ، خيلي زيادن ،  واقعا زياد هستند .

به اين فکر مي کني اگر يه موقع يکي از اون نقطه ها يا نه ده تا ، شايد هم صدتا يا هزارتا از اونها کم بشن چي مي شه ؟ ؟ ؟ 

اونوقت دقت مي کني تا ببيني چي ميشه ! ! ! مي بيني که هيچي نمي شه و مي فهمي که هيچکس حتا متوجه هم نمي شه ! ! !

از بين رفتن يک نقطه مگر مهم هست ؟ مگر کسي به بودن يا نبودن نقطه ها اهميت مي دهد ؟

از اون بالا تو مي توني اونها را ببيني ولي اونها از اون پايين خيلي سخت تو را خواهند ديد ! چون جايي که تو هستي همچين جاي معقولي نيست !

آخه اونها راهي را مي روند که خيلي ها مي روند و ديدنشان سخت نيست ولي تو داري جايي را مي روي که بسيار کمند آنهايي که اين راه را انتخاب مي کنند و باز درصد کمتري از اون آدمها کساني هستند که انفرادي صعود کردن را بر مي گزينند و کمتر از اونها کساني هستند که بدون طناب مي روند . ( بدون طناب مي روند چون مي خواهند نيافتند )

و يک آدم بدون همراه ، تک و تنها و بدون هيچ وسيله اي توي يک جايي که معمولا نبايد کسي باشد اصلا جلب توجه نمي کند .

ولي اگر دلت بخواهد يکدفعه در ميان يا حتا در کنار اين نقطه ها باشي چي ؟

چون تو هم خودت يک نقطه اي ! ! !

ساعتها طول کشيده تا به اونجا رسيدي ولي حالا مي خواهي سريع بري پيش اونها . شايد بدون طناب رفتن بهت کمک کنه .

بدون طناب رفتي که نيافتي ولي اگر دلت بخواهد و دستانت را باز کني ، دستهايت را باز کني و به هيچ چيز چنگ نزني ! ! !

اونوقته که خيلي سريع تر از اوني که فکرش را بکني ميرسي پايين

مي رسي کنار همان نقطه هايي که هيچوقت به نقطه ديگه اي نگاه نمي کنند .

مي رسي به جايي که اونقدر نقطه هست که اگر يه عالمه از اونها هم کم بشه کسي نمي فهمه . اونوقته که مي فهمي بودن يا نبودن تو فرقي به حال کسي نداره . اونوقته که مي فهمي با بودن يا نبودنت نه چيزي بهتر مي شه نه بدتر

همه اينها مگه چقدر طول مي کشه ؟ همه اش يه ذره زمان مي بره

کافيه دلت بخواهد که پيش اون نقطه ها باشي و لحظه اي بعد در کنارشان هستي و براي مدت کمي اون نقطه ها دورت جمع مي شوند و شايد هم يک سري از ديدنت ناراحت شوند .

ولي اونم خيلي طول نمي کشه .

به همان سرعتي که تو آمدي پايين اونها هم فراموش مي کنند ( شايد هم سريع تر )

فراموش مي کنند چون بايد از کنارت بگذرند و به راهشان ادامه بدهند . ولي همان چند لحظه اي که در کنارت هستند و به تو مي انديشند تو براي همه بازنده اي ، ولي اونها نمي دانند که بازنده خودشان هستند . تو لذت در اوج بودن را چشيده اي و بعد لذت رفتن بطرف کساني را که دلت مي خواسته در کنارشان باشي ، پس بازنده اونها هستند .

لا اقل مي تواني اينجوري به خودت دلداري بدهي .

.

مهم نيست که کي مي بازه و کي مي بره . ساليان سال است که خيلي ها مي بازند و خيلي ها مي برند و به نظر من تکرار مکررات کار بيهوده اي است و ارزش اين را ندارد که بهش بپردازي

مهم اينه که همه چيز تمام مي شود

خيلي زود تمام مي شود

خيلي زود هم فراموش مي شه

اگر از چندين و چند ميليون نقطه يکي کم کنيم چي ميشه ؟

باز هم چندين چند ميليون نقطه داريم .

يعني اينکه هيچ نمي شه ! ! !

 

 

/ 0 نظر / 6 بازدید